پاتریک و باب:)

  • ۱۵:۰۰

پاتریک داره گریه میکنه 

باب میگه چرا گریه میکنی?

پاتریک:یه بچه دیدم که داشت گل میفروخت

باب:

پاتریک داره گریه میکنه 

باب میگه چرا گریه میکنی?

پاتریک:یه بچه دیدم که داشت گل میفروخت

باب:از دیدن بچه در حال گلفروشی ناراحت شدی?

پاتریک: نه... اصلا برام مهم نبود که اون بچه داره کار میکنه و گل میفروشه.

باب: پس از چی ناراحت شدی!!!

پاتریک: از این ناراحتم که اصلا برام مهم نبود که اون بچه داره کار میکنه و گل میفروشه...

  • ۸۸
Fatemeh az 79
آخی...
چقد نااااز
:)
Lady cyan ※※
چه قد قشنگ
پره حرفه...
اهوم پرحرف
منتظر ..
+++  
انسانیت اینم پایین اومده 
:)
گُل نِگار
آخی چقدر قشنگ بود..!
عاشق دیالوگ های این دو شخصیتم...
منم
Faber Castel
دردم گرفت :)
:)دردم داره
yasi adkd
هعی ...

هی...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نور می بارد
من به یک نغمه ی ناخوانده به زیر تیرک
من به یک‌باد نیاورده ی بوی گل و تو
من به یک عطر نبوییده ی ناب
خشنودم!
نور می بارد
آسمان آبیست
زندگی جاریست.
Designed By Erfan Powered by Bayan