از خودگذشتگی شاید

  • ۰۰:۲۳

اولین بار وقتی توی یروز گرم تابستونی با بچه ها جمع شده بودیم توی پاتوق، دیدمش. همون اولشم چهره جذاب و مردونش به دلم نشست،اونجوری که از بچه ها شنیدم انگار از اشناهای سعید بود ،پسر خوب و خوش برخوردی بود که توی همون برخورد اول  جای خودشو تو دل همه بچه ها بدجوری باز کرده بود و دل من یکی با دیدنش به تا پ و توپ می افتاد و بی قرارش میشد .کم کم باهم صمیمی شدیم ،تا حدی که تو تلگرامو واتساپ و این چیزام باهم چت میکردیم.

هرچی کانال و گروه داشتمو رو حالت بی صدا گذاشته بودم که هروقت پیام میده زودی بفهمم اما خوب دوست اجتماعی بودیم و قرار نبود هر لحظه بهم پیام بده،برای همینم من تند تند و به بهانه های مختلف بهش پیام میدادمو از حالش باخبر میشدم ،هرچند خودمم میدونستم بهونه هام واقعا مسخره اس ،اما دله دیگه حرف حساب حالیش نمیشه که!امان از این دوستیای اجتماعی .


بچه هام درگیر کاروبارشون شده بودن و کمتر وقت میشد باهم بیرون بریم یا قراری بزاریم, خوب اونام زندگی خودشونو داشتن که نمیشد زندگیشونو به ساز قلب من کوک کنند .

دلتنگیم به اوج رسیده بود میخواستم بهش پیام بدم و بگم:«دلم برات تنگ شده بهترینم!» اما پیامی که تو گروهی که باهم اومدیم از اینکار منصرفم کردو ترجیح دادم اول پیامو بخونم ،نوشته بودن امروز چهار پاتوق . از خوشحالی داشتم بال در میاوردم ،تموم لباسامو رو تخت چیده بودم و تو آینه جلو خودم میگرفتم و دنبال بهترین لباسم میگشتم ،ناسلامتی قرار بود بعد چندماه ببینمش ! یکی از لباسارو انتخاب کردم و با عطرم دوش گرفتم ، توی اینه به چهره ام که بعد مدتها حسابی رنگ و رو گرفته بود لبخندی زدم،دلشوره عجیبی داشتم که دلیلشو نمیدونستم ، دلم گواه بدشو داده بود و من بی خبر بودم که چی در انتظارمه!

بچه ها  ابراز دلتنگی میکردن، همدیگرو بغل میکردن و از روزمرگیای اخیرشون میگفتن،دلشوره ام‌ از بین نرفته بود اما چه بسا بیشترم شده بود.!

اون روز حسابی خوشتیپ شده بود،دلم خودشو به سینه میکوبیدو بی قرارتر از همیشه‌بود . تو فکر بودم که صداش توجهمو جلب کرد و بعدش چشام روی دستای گره خوردش با بهترین دوستم خشک شد ، لباشو‌با زبونش تر کردو گف راستش ما میخوایم بگیم هفته بعد نامزدیمونه ! صدای شکستن قلبم گم شد تو هلهله و شادی بچه ها و متلکایی که با شیطنت به اون دوتا مینداختن، کافی بود یه کلمه از دهنم خارج شه تا اسمون چشام بارونی شه و پیش همه رسوا شم‌واسه همینم لبخندی زدم و خودمو تو بغلش انداختم،نه بغل اون نه بغلش عشقش،عشقش که رفیقم بود.همه فکر کردن اشک شوقه و منم سعی نکردم قانعشون کنم که اینا اشک شوق نیست اشکاییه برای سوگواری منی که در من مرد ، برای دختری شکست خورده با چشایی گریون که قلب شکستش و تو دستش گرفت و با لباسای سر تا پاه سیاهش در من مرد!هیچکس نفهمید.

  • ۹۶
پرواز ...
چقد دردناک :((
ولی ای کاش ادما تا دیر نشده حرف دلشونو بهم بزنن :((
اهوم دردناک بود.
کاش 
آوو کادو
دوست داشتن نصفه...
نصفه؟ 
פـریـر ...
فکر کنم منظور آووکادو عشق یک طرفه اس... 
نصف دیگه رو اون پسر باید می داشت که نداشت...

دردناک و ناراحت کننده س :(

آره یه احساس یه طرفه :-(  
شایدم منظورش اینه دختره پسره رو کم دوست داشته که کوتاه اومده!
مرسی که خوندی رفیق
حوری دخت
چ وحشتناک 😥
خیلی!!!

حوا ...
عزیزم
با خوندنِ پستت یادِ این جمله افتادم...
گاهی چقدر زود دیر میشود
آره واقعا:-(  
Mr. Beautiful Mind
هیچ وقت دوست داشتن نباید تو دل پنهون شه
باید ب زبون گفته شه شنیده شه، شاید طرف مقابل منتظره گفتنه یا شاید شرایط خاصی داره ک اگر زودتر بگی بهتره تا اینکه مثل این داستان تلخ شه
گاهی نمیشه گفت...
Faber Castel
مثل سوختن یه شمع بزرگ!
همه دیدنش ولی کسی دم نزد! :)
اهوم به بزرگی یه شمع و به سستی همون شمع 
همه ترسیدن شاید
Maryam mariyana
سلام 
چه دردناک :-( 

خیلی
مجتبی 79

سلام دنبالتون کردم :)

خوش میشم شما هم دنبال کنید ❤️
**miss _ golden**
سلاااااااااااااااااااااااااااام تمنا منو یادت میاد؟
ملیکام 
بهت میگفتم خواهش جونم:)
تو پیوند ها وب دلنوشته مال من بود:( به فنا رفت
پاشو بیا وب جدیدم 
دنبالت کردما
~*FaTemE BaNoOoOo*~ --
:((((
ی لحظه فک کردم واقعا برا خودت اتفاق افتاده قلبم وایساد-___-
یک بلاگر
من اینجا نظر دادم اومدم باز بخونم دیدم تایید نشده .
امیدوارم حالت بهتر باشه و تونسته باشی هضمش کنی
برای همه از این اتفاقات میافته
برای من الان اصلا داره اتفاق می افته!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نور می بارد
من به یک نغمه ی ناخوانده به زیر تیرک
من به یک‌باد نیاورده ی بوی گل و تو
من به یک عطر نبوییده ی ناب
خشنودم!
نور می بارد
آسمان آبیست
زندگی جاریست.
Designed By Erfan Powered by Bayan